خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

دیروز بعد از ناهار دیرهنگام یکم خواستم بخوابم که عملا بخاطر زنگ تلفن و صدای بیرون نشدعصر زری گفت ما داریم میریم باشگاه پیاده روی میاید؟ که گفتم آره آبجوش و یکم میوه و کیک انبه ای که درست کرده بودم و برداشتم و کلی منتظر موندیم بالاخره اومدن دنبالمونرفتیم یه ساعتی راه رفتیم و اول تا آخرش هم بارون اومدبرای شام هم رفتیم یه رستورانی که همیشه میرفتیم،وقتی رسیدیم دیدیم کلا عوض شده و تبدیل به یه رستوران عربی شده...چقققدر کیف کردیم از فضا و منو قلیه ماهی و میگو و دوپیازه میگو سفارش دادیم و کلی خوردیمبعدم چای و کیک اومدیم خونه سر دلم سنگین بودفاموتیدین خوردم و خوابیدم صبح با حالت تهوع و حال بد از خواب بیدار شدمهرچی گذشت بدتر شدم و دیگه راهی بیمارستان شدم و دکتر گفت احتمالا معده ت عفونت کرده و تو این ده دقیقه تو نفر سوم هستی که با این علائم میای دیگه سرم و دارو داد و زدم بهتر شدم و بعدش رفتم سرکارولی همش گیج و ویج بودم تا اومدم خونه الانم سعی دارم بخوابم بلکه بهتر شم اما دلپیچه امانم نمیده...خواستم بگم تو این روزهای گرم بیشتر حواستون به خودتون باشه و غذای چرب خیلی نخورید....

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:19

امروز عاشوراست...نشسته ام در مجلس امام حسین...وقت نماز است و من نماز ندارم فلذا بالا ماندم و پایین نرفتم...قبلا خیلی برایم مهم بود نماز جماعت ظهر عاشورا را از دست ندهم...حالا ولی انگار نگرانی قبل را ندارمعلتش نمیدانم چیست؟!دیروز وقتی گله کردم به میم، مثل همیشه من را مقصر جلوه داد "از همه چیز زده ام کردی"حالم از زندگی مان بهم میخورد...دیروز بعد مدتها دعوای بدی کردیم...ازش منزجر شده ام...جمع کردم و رفتم خانه مامان...مامان روضه بود و رفتم دنبالش... دخترک همراهش بودمامان تا سوار ماشین شد پرسید میم کجاست؟گفتم مامان حوصله توضیح ندارم...دخترک گفت"خاله چرا اومدی اینجا؟ مامان دیوونه ت میکنه" مامان گفت چرا دخترم؟ مگه منچی گفتم؟گفت "تورو نمیگم،مامان خودم، از خاله عصبانیه "گفتم تو میدونی چرا؟ و ماجرای مسخره ی اون روز رو تعریف کرد...یاد حرف میم افتادم، گفت" با همه دعوا میکنی، یک وحشی تمام عیاری، کافیه کسی خلاف میلت عمل کنه"خجالت کشیدم...من واقعا وحشی ام؟!بهتر است بگویم وحشی شده ام! وقتی در کلاس این را مطرح کردم هیچ کس باورش نشد، حتی مو! مو گفت من تورا دختر آروم و با محبتی شناختم... گفتم اشتباه میکنید....همه اشتباه میکنند؟!نمی دانم... اما وقتی تحقیر میشوم، وقتی تلاشهایم نقش بر آب میشوند، وقتی از اول فقط رفتارم برای میم مهم بود و من به زعم او همیشه گند میزنم با رفتارم، وقتی در تمام جنبه های زندگی ام ناکام میشوم ، وحشی میشوم... خون جلوی چشمانم را میگیرد و فقط داد میزنم و متاسفانه فحاشی میکنم....صد البته تمام اینها پرقدرت تر زمان پریودی اتفاق می افتد.... از خودم نیز منزجرم....پاهایم، دستهایم، کمرم، لگنم همگی درد میکنند...لگنم سر است...خواهر آن طرف نشسته و من این طرف... مثل دو غریبه...ک

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:19

سی تیر

از تو متنفرم

سه سال پیش عموی نازنینم چنین روزی رفت...

پارسال هم تو دلی ام...

و من پر از بغضم... بغضی که به اشک تبدیل نمیشه...

و حسرتی که با از دست دادن ها همواره گوشه روح و قلبم وجود داره...

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 15:19

صفحه بندی